امشب به اتفاق توی «نمایشگاه نشریات خانوادگی» خوردیم به حضرت
احمد فرهنگنیا _رفیق همدندان_ مع همسر مکرمهشان. 3ساعتی بیشتر گپ زدیم.
حرف یکی از آقایان فلاسفهی معاصر بود؛گفتم کتابش را که میخوانی تو گویی
چهل صفحهی اول را که مینویسد کتاب تمام میشود. چهل صفحهی دوم و سوم و
چهارم و الی دهم تکرار همان چهل صفحهی اول است. گفت؛ به شوخی میگفتیم که
با محمد رضاپور میتوانیم بنشینیم و تمام کتابهای حضرت ایشان را خلاصه
کنیم، بشود یک جزوهی صد صفحهای و بدهیم همه بخوانند. گذشته از
اینکه صورت ظاهر این گزارهها میتواند شوخی دیده بشود اما حقیقت این است
که این دو گزاره، دو گزارهی بسیار جدی و اصیل هستند. جملهی من شرح
تلخ وضعیت تفکر در ایران است؛ یعنی متفکران معاصر ایرانی _حالا در هر سطحی
از تفکر_ غالبا تکرار مکرراتند. در بهترین صورت خودشان تکرار خودشانند.
جملهای شبیه این را میشود دربارهی اکثرشان گفت که؛ فلان کتابش را بخوان
همهی حرفش همان است. و جملهی احمد فرهنگنیا چیزی است که باید باشد
و نیست. یعنی سنت «تاریخِ فکرنویسی». مثل تاریخِ فلسفه یا تاریخ ادبیات یا
هر «تاریخ فکر» دیگری. تاریخ فلسفه چیست جز صورت ساده شده و مجموع
آمدهی حرفهای یک فیلسوف؟ بعد اگر کسی طالبش بود میرود و متون مطولتر و
اصلی را میخواند. و خود این سنت تاریخنگاری یکی از بهترین روشهای نقادی
است. که البته مهجورترین روش نیز هست در جامعهی ما.
سلام
عذر ميخواهم كه اين قدر دير به دير بهت سر ميزنم. از همين حالا هم بگويم كه حق داري نبخشي. اصلا از دستت ناراحت نميشوم. اما حقيقتش اينكه دلم برايت تنگ شده. خيلي زياد. ميداني! توي اين روز و روزگاري كه هر دومان درش گير كردهايم نه من وقت و دل و دماغش را دارم كه بهت سر بزنم نه تو.
ببين رفيق! ما الان سالهاست كه با همايم و هم را ميشناسيم. چيزي بيشتر از پانزده سال از اولين آشناييهايمان ميگذرد. بعضي وقتها بيشتر با هم بودهايم و بعضي اوقات كمتر. اما به هر تقدير با هم بودهايم. بعضي وقتها من تو را اذيت كردهام و البته تو هم تلافي واكردهاي. بيجواب نگذاشتهاي. غالبا هم من كوتاه آمدهام.
سعيد جان! قبول كن كه گاهي جفتمان به شدت كودكي كردهايم.
چند وقتي است كه خيلي دلتنگتام.
كاش ميشد با هم قرار كوه ميگذاشتيم. ميرفتيم دركه. پاها در رود و حال ميكرديم. يا كاش ميشد ميرفتيم «شاهعبدالعظيم». قبول دارم كه بعد از اينكه «خورشيد خانم» بالاي گنبد را كندهاند انگار يك چيزي از دل ما كندهاند. اما باز هم صفاي خودش را دارد. بوي كبابِ بازارِ جلوي حرم و آن مغازهاي كه خوراكيهاي ترشِ غيربهداشتي ميفروشد.
آخ.
عزيزجان! دنيا كوتاه است و «سفر (براي من) جانكاه».
رفيق! اگر دير به دير بهت سر ميزنم –به خدا- از سر بيتوجهي و بدي نيست. اين «من و تو» كردنها آفت رفاقت است. تو بيشتر سراغم بيا.
باقي بقايت
مخلص حقيقي سعيد
مدتهای زیادی است که چیز جدی نمینویسم یا سعی میکنم چیز جدیای ننویسم یا اگر مینویسم نشر نکنم اما چیزی شد و حالا در زمانی هستیم که اگر ننویسیم و نگوییم فردا شرمندهی سر و همسر و قبر و قیامتیم.
چند روز پیشتر یک پیامکی آمد که همهی شمایی که این مطلب را میخوانید، آن را هم خواندهاید. که بله؛ در روز شهادت حضرت زهرای مرضیه – که جانم فدای خاک بینشانش باد- ممکن است کارناوالی به راه بیافتد و چه چه. من هم غالبا این چیزها را به هزار و یک دلیل برای کسی نمیفرستم اما دنگم گرفت یا غیرت شیعیام گل کرد یا هر چه، این را برای رفقا فرستادم و از سر بیماری برای کسانی که فکر میکردم راستی هستند. یکی از آن دوآتشههاش جوابی داد که نزدیک به این مضامین بود؛ خدا انشاءالله به شما و همه توفیق بدهد که فاطمی واقعی باشید. یعنی اگر بخواهم به «زبون تهرونی» ترجمهاش کنم میشود تو این مایهها که؛ «ما که شما حرومزادهها رو میشناسیم. برو درت رو بذار. اون کاندیدای جد کمرزدهتون هم گهخورده شال سبز میندازه. ننهت رو هم ... .» خیلی هم خوشحال شدم، هم کفری. خوشحال شدم که خدا دشمنان ما را از حُمقا (احمقها) قرار داده. یعنی مشمول دعای امام سجاد(ع) شدهایم. دیگر اینکه چون مدتهاست به غار تنهاییم رفتهام و کس زیادی را نمیبینم، یادم رفته بود که چه مخلوقات عجیبالخلقهای دور و برمان زندگی میکنند. و کفری شدم که چرا بعضی مخلوقات خدا نمیخواهند یک لحظه فکر کنند. به جان خودم من آن بچهای که این جواب را بهم داد دوستش دارم. بچهی پاکی است. یعنی تا آن وقت که میشناختم پاک بود. از اهل بهشت هم باید باشد. به قول مولوی: گفت اکثر اهل جنت ابلهند. این حدیث نبوی است که: ان اکثر اهل الجنه البلهاء. اما آخر تا چه حد نمیخواهی از فکر کار بکشی؟ چه قدر خودبینی؟ چه قدر از خود متشکری؟
حالا تو و هم پالکیهایتهمه مسلمان و مؤمن و شیعه و فاطمی هستید، هر کس که با شما نیست کافر حربی و دشمن اهل بیت و تخم حرام و ولدالزنا و اینطور چیزها؟
زنگ زدم که با همان ادبیات محترمانهی جنوبشهری که دوستان از من سراغ دارند جوابش را بدهم و حالا که «راستی» است کاملا به راه راست هدایتش کنم و «فرقش» را توی چشمش بکنم، که شانس آورد گوشی را برنداشت. دو- سه بار هم زنگ زدم، توفیق نشد.
القصه به یکی دیگر از هم پالکیهایش زنگ زدم. الحق این یکی با شعورتر است. گپ و گفت کردیم و کلی حرف و حدیث، درآمد که؛ من برای میرحسین احترام قائلم و درست که بهش رای نمیدهم اما باید حرمتش حفظ شود و از این حرفها.(گفتم که با شعورتر است)
میگویم چرا بهش رای نمیدهی؟
میگوید چون اطرافیانش بد هستند.
میگویم کی مثلا؟
میگوید همین مشارکتیها.
میگویم یعنی دقیقا کی؟
سکوت میکند.
میگویم اطرافیان رییس شما بهترند؟
باز سکوت میکند
میگوید اطرافیان میر گفتهاند اگر با ما همکاری نکند از قطار اصلاحات پیادهاش می کنیم
آمپر میچسبانم میگویم کی گفته؟ کجا گفته؟ چه وقت گفته؟ من که هر شب اخبار جریان را پی میگیرم چرا نمیدانم؟ تو از کجا خبر داری؟
میگوید این حرفها هست دیگر. در فضا پراکنده است.
***
ببین! وقتی آقای رئیس عروسک دستکشی یک کسانی است، همه را به کیش خود پندارند. وقتی جریانی هست که از نمایندههایش تعهد میگیرد بعد از دریافت پست باید مطیع محض ما باشید و اگر پایتان را کج بگذارید این استعفای از پیش امضا شدهتان را ابلاغ میکنیم، خوب هوادارانش همه را همینطور میبینند.
اصلا ما ایرانیها آدمهای توطئهگری هستیم. بعضی بیشتر و بعضی کمتر. به همین خاطر است که توهم توطئه داریم. بعضی بیشتر و بعضی کمتر.
عرض شود که؛ ما یک مادربزرگی داریم که هر وقت یک غذایی می پزد که عیب و ایرادی دارد، برای این که از تک و تا نیافتد و کسی نتواند چیزی بگوید، خودش یک به به و چه چهی راه می اندازد که آن سرش ناپیدا.
کارهای ابنای حکومت را که می بینم خیلی یاد این کار مادربزرگم می افتم.
مثلا؛ یکی از این ابنای حکومت که نسبا از وابستگان است، اخیرا با کمک هم پالکی های مرحوم آقاجانش یک فیلم ساخته است. چه بهابه و خهاخه و زهازه که برایش راه انداخته اند بماند. امشب رسانه ی ملی مفتخرمان کرد به فیلم آقای آقازاده. شعور من که قد نداد. هبچ نفهمیدم. آقایان افاضل هم چه احسنت و آفرینی به خیک رفیقمان بستند.
جدی جدی جدی هر کسی یک قیمتی دارد. مجری- کارشناس اکبر آقای عالمی بود. ایشان هم ظاهرا موفق شده روحش را به قیمت مناسب به حضرت ابلیس بفروشد.
باشد. خوب.
این یک گوشه بود. مشت نمونه ی خروار. این رفیقمان که بی آزار است. ما هم خوش حالیم که یک پول و پله ای به جیب زده و یک افتخار و اعتباری جمع کرده. نهایتا فردا هم می شود مثل همین ها که هنر دولتی به دست شان است و پول های خلق الله را حواله ی مستراح می کنند. این خیلی چیزی نیست. خوب مثلا من هم جمعه شب ها می نشینم و این سریال یوسف پیامبر را می بینم و می خندم. یعنی حقیقتش این قدر توی این مملکت پول هدر می شود و خلق الله تحمیق می شوند که این حدش دیگر خنده آور می شود. درد جگر پاره کن جای دیگر است.
عاقلان دانند.
بعد التحریر: اخیرا عده ای از ابنای حکومت پز ضدحکومتی دارند. یک عده ای شان هم فسق ظاهر پیدا کرده اند- علاوه بر فسق باطن که داشتند-. اما ایشان را از عمل بشناسید نه از گفتار. فاعتبروا یا اولی الابصار.
آقا شب رفته ميخانه. صاحب ميفروشي -كه عليالقاعده جهود هم بوده- درآمده كه؛ «دوست عزيز! چوبخط شما پر شده است. ديگر از دادن نسيه و وجه نقد معذوريم. اين بالا هم تابلواش را زدهايم. اين چندبار هم كه به شما نسيه داديم محض خاطر اين بود كه شما شاعر بزرگ و سرشناسي هستي. همه هم اينجا شما را ميشناسند. بسياري از خانمهاي زيبايي كه اينجا كار ميكنند، شعرهاي شما را از بر دارند و تمام اين مسائل. اما به هر تقدير ديگر از نسيه دادن معذورم.»
جناب حافظ هم كه در اين مواقع كلا اعصاب نداشتند يكهو دست انداخته لباسها را در آورده و عمامه را از سربرداشته و زده رو ميز كه؛ «بگير! اگر همين يك لا قباي ما را هم نميتوانيد ببينيد، بگير! ببينم حرفت تمام ميشود. اين خرقه كلي قيمت دارد. هزاران نفر از طلاب همين شيراز هستند كه حاضرند نيم عمرشان را بدهند و يك چند صباحي خرقهي بنده را به تن كنند. بسياري از حكام سابق و لاحق شيراز حاضرند سكهها خرج كنند تا من با اين خرقه كه به تن دارم يك فتوا بدهم كه كار و بارشان درست شود. بگير! اين خرقه خرج چند وقت من ميشود؟»
-نه آقا! ما كه راضي به اين حرفها نيستيم. من اينها را رهن برميدارم، شما حقوق كه گرفتيد بياييد حسابتان را صاف كنيد و ببريد.
حالا صبح شده. جناب حافظ از خواب بيدار شده. ميبيند اي دل غافل. ديشب چه كردم؟
خرقهاي بودم و صد عيب مرا ميپوشيد
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
رفقا! دوستان!
همهتان سر كاريد! همه داريد عمر عزيز را به دست باد ميدهيد! باور كنيد. هيچ نتيجهاي در بر ندارد. تمام اين تلاشهايي كه ميكنيد، همه هيچ است. ميگوييد نه؟!
حضرت شيخ اجل فرمودهاند. من كه از خودم حرف در نميآورم. نه ميخواهم شما را نااميد كنم و نه از نااميدي شما چيزي عايد من ميشود. من هم مثل شما هستم. از وقتي اين را فهميدهام اساساٌ زندگيام به هم ريخته است. اولش هم ميخواستم قبول نكنم. اما چه كنم؟ حضرت شيخ فرموده كه سر سلسلهي اين سلسلهي جليله است و حرفش سند.
باغ تفرج است و بس، ميوه نميدهد به كس
جز به نظر نميرسد، سيب درخت قامتش
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي خدا. من كه مردم. شما هم يك فكري براي خودتان بكنيد.
------------------------------------------------------------------------------------------
طرف زنگ ميزند كه:«فلاني! يك كار ميخواهم چنين و چنان» مينشيني. يك مدتي فكر ميكني. چندتايي اتود ميزني. كار را به يك سر و سرانجامي ميرساني. ميبري تحويل بدهي كه ميبيني اي بخت نامراد! كار به چند نفر ديگر هم سفارش داده شده است. آقاي رييس هم، نشستهاند-انگار كودكي كه بخواهد اسباب بازياش را از ميان يك اسباببازيفروشي انتخاب كند- به بالا و پايين كردن طرحها و طراحها تا ببيند دلش به كدام ميكشد. ميخواهي هر آنچه لايقاش است را نثارش كني. يا ميخواهي هر آنچه لايق اوست را به خودت بگويي كه ندانسته و قرار و مدار نگذاشته، كار را قبول كردي. سرآخر هم جناب رييس –مثلاً، فرض كن- از قيافهات خوشش نميآيد و كار رد ميشود.
فكر نميكنم كه هيچ كدام از ما طراحان-دستكم نسل جوان و در حال رشد- باشيم كه چنين تجربهاي نداشته باشيم. ميخواهم، اول يك سوزن به خودمان بزنم. (راستش را بخواهيد، مشتريهاي از آن دست كه ذكرش رفت، آنچنان پوستكلفت شدهاند كه متهمكانيكي هم بهشان كارگر نيست چه برسد به جوالدوز. از خيرش ميگذرم. اميدوارم اين سوزن به خودمان اثر كند.) يكي از دوستان طراح همسن و سال و همپالكي و همپيالگي، هر وقت گفتوگوي اينچنين اتفاقها ميشد، ميگفت:«مسئله از اينجا آب ميخورد كه ما صنف گرافيست، رفتار صنفي بلد نيستيم. چيزي كه كاسبهاي بازاري هفتصد سال است بلدند و ما بلد نيستيم. اين كه منافع تكتك افراد يك صنف به هم وابسته است. اگر قيمت همصنفت را شكستي، قيمت خودت را شكستهاي.» - و اين قيمت را شما فقط قيمت كار يا پولي كه از دست مشتري ميگيري، نبين.- من سخت به حرفهاي اين رفيقم معتقدم.
اكنون سالهايي است كه به همت زندهياد آقاي مميز ما صاحب انجمن صنفي شدهايم. اين كه چه نقدهايي به انجمن صنفي طراحان گرافيك وارد است، يا چه نقايصي دارد، «اين زمان بگزار تا وقت دگر». پرسش من در اين است؛ ما چهقدر رفتار صنفي بلديم؟ عضو رسمي انجمن باشيم يا نه، مهم نيست. مهم نوع رفتار صنفي است. آيا صنف بودن ما را يك كارت عضويت تاييد ميكند يا رفتار صنفي ما؟
در شرايطي، هم چون آنچه يادداشت را با آن آغاز كردم، شايد همسنوسالهاي من به خود ميگفتند كه از خامي ما بود كه اينچنين شد. يا اگر حمايت انجمن با ما بود چنين اتفاقي نميافتاد. اما آنچه باعث شد اين يادداشت را بنويسم خبري بود كه مثل آوار بر سرم خراب شد: «پوستر جشنوارهي موسيقي فجر كه توسط آقاي ابراهيم حقيقي در حال طراحي بود به ديگري سپرده شد و تاييد شد.»
رفقا! اينبار با رييس صنفمان چنين رفتاري شده است. شما ميتوانيد موافق يا مخالف ابراهيم حقيقي باشيد. يا ميتوانيد به رياست او بر صنف اعتراض داشته باشيد، اما اينها درگيريهاي درونسازماني ما است. چه ربطي به ديگران دارد؟ چه ربطي به حيثيت صنفي به بازي گرفته شدهي ما دارد؟ وقتي با رييس صنفمان چنين ميكنند و هيچكدام دم نزنيم، فردا چه امنيتي براي كدام يكيمان ميماند؟ آيا الان وقت يك اعتراض رسمي و دسته جمعي نيست؟ آيا وقتش نرسيده كه چنين سفارشدهندگاني از طرف تمام طراحان-عضو رسمي انجمن باشند يا نه- تحريم شوند؟
دوستان! باور كنيد از اين همه دست بالاي دست بلند كردن، به هيچجا نميرسيم. قبول كنيد كه اصلا افتخاري ندارد كه دسته جمعي براي تصاحب يك سفارش تلاش كنيم. باور كنيد اين مدالهايي كه براي به دست آوردنش خون هم را ميريزيم به سينه زدني نيست.
همكارها! همصنفها! حيثيت هر طراح حيثيت همهي ما است. فرقي نميكند كه آن طراح كيست و وقتي آن طراحي كه بهش بيحرمتي شده است يك پيشگام باشد يا رييس صنف، كه وا اصفا. بياييد كاري كنيم. در قالب يك اعتراض مدني.
مصاحبهای دیدم با آیدین آغداشلو. در یکی از روزنامهها. عذر میخواهم که از پیشوندِ نادلچسب «استاد» استفاده نمیکنم. حقیقت آن است که بعضی الفاظ، گاه آنقدر از جای خودشان دور میشوند که هر معنایی میدهند جز معنای قاموسیشان. یکی از آن الفاظ هم همین لفظ «استاد» است.
دوست محترم «روزنومچهچی»مان، رفته سر وقت آغداشلو و ببینید با چه سوالی شروع کرده است؛
«استاد آغداشلو! هنر گرافیك از چه زمانی در ایران آغاز شد و چه مسیری را طی كرد؟»
آغداشلو جواب داده است و دوباره طرف یکی از آن سوالهای «پدر و مادر دار» را روانهی صورت استاد کرده؛
منظورتان از اینكه «گرافیك همیشه وجود داشت» چیست؟
باز هم یک جوابی گرفته است. -به فراخور فهم پرسشگر- کوتاه نیامده، سوال بعد، شاهکارتر از قبلیها؛
آیا هنر گرافیك در ایران همچون نقاشی ما، دارای قدمت و اصالت است؟
آخر آقا! عزیز! دوست محترم! کوتاه بیا. دیگران که موظف نیستند در قالب مصاحبه برای شما دورهی فشردهی تاریخهنر تدریس کنند. شما که «کچلی» بیسوادیتان را نباید از وقت و انرژی دیگران دوا کنید. آن هم چهکسی؟ کسی چون آغداشلو که گمان نمیکنم در دانش نظری در حوزهی هنرهای تجسمی در ایران نظیری داشته باشد.
ببینید! من گاه تا بن دندان با بعضی نظرات آغداشلو مخالفم. فرضاً اینکه اصلاً اعتقادی به حرفهای او دربارهی قدمت گرافیک ايران و جهان ندارم. اما هیچگاه سر سوزنی از ارادتم به او کم نشده است. فراموش نمیکنم که او مردی است که میتواند نام «پژوهشگرِ اندیشمندِ ایرانی» را با خود بکشد. کم نیستند کسانی که بیبهره از دانش و اندیشه نیستند. اما آنچه از آغداشلو، آغداشلو میسازد، ایرانیت اوست و شاید مهمترین بخش ایرانیت او آگاهی بلاواسطهاش به ادبیات و شعر این سرزمین باشد. ادبیاتی که مهمترین و زیربناییترینِ تمامِ دانشهایِ ایرانی است و هیچکس در این بوم و بر نمیتواند به آگاهی درخوری برسد مگر آنکه از این راه برود. راهی که آغداشلو رفته و چه خوش رفته است. حالا در مقابل چنین کسی چنان سوالهایی طرح میشود. باور بفرمایید هرکسی تنها و تنها یک کتاب در تاریخ هنر ایران بخواند، میتواند این سوالها را جواب بدهد. اصلا لازم نیست «عرض خود ببرند و زحمت آغداشلو بدارند.»
خوب این کارها سود و ثمر زیادی هم دارد. هم رفیق «روزنومچهچی»مان طبق قاعدهی شریف «نکره به اضافه معرفه میشود» سری میان سرها درمیآورد و فرض کن به رفقایش هم جولانی میدهد که؛ «ببین من تا حالا ده تا مصاحبه با آغداشلو و شیوا و احصایی و کی و کی گرفتهام». رفقای رفیقمان هم مثل خودش طبیعتاً اهل خواندن نیستند، میبینند راست میگوید. مصاحبه با آغداشلو است و مصاحبهگر هم رفیقمان. متن را هم كاري ندارند. دست مریزاد و تحسین به شکمش میبندند و کمکم طرف صاحبنظر میشود. دور از آغداشلو، صد و بیست سال بعد از این آغداشلو هم که سرش را گذاشت زمین، رفیقمان میشود سخنران مراسمات یادبود و هی خاطره پشت خاطره که :«بله. آفا ما در مباحثاتمون با خدابیامرز آیدین چه میگفتیم و چه میشنیدیم». دروغ هم که از قدیم گفتهاند خناق نیست. هم «روزنومچه»ی فخیمه از اسم استاد طرفی میبندد و سرمهای به چشم کور میکشد و كاسهي شكسته و ماست ريخته و قسعليهذا از این جور چیزها تا دلتان بخواهد.
البته من این «روزنومچهچی» و امثال او را ملامت نمیکنم. حکایت، حکایت یک عارضهی فرهنگی است. جامعهای که عادت به شنیدن و جزوه نوشتن دارد و در دانشگاه هم چهرههای دلخواهش را نمیبیند. ضبط به دست میگیرد و دوره میافتد، هی تاریخ شفاهی و مصاحبه و کتاب«گفتوگو دربارهی فلان و بهمان» درست میکند. آنچه از خواص مصاحبه هم گفتیم میشوند مزید علت. اما اصل بیماری جای دیگری است.
آخر سخن؛ دست آخر درآمده که؛ استاد آغداشلو! یك آرزو برای آیندهي گرافیك ایران بكنید!
ظاهراً آغداشلو لبخندی زده و جوابی داده است. دوباره درآمده که؛ ببخشید! شما در ابتدای پاسخ طرح سؤال قبلی، لبخندی زدید كه بیشتر به پوزخند شبیه بود!این لبخند به خاطر سؤال بود یا آرزوی خودتان؟! (شما را به خدا حد وقاحت را هم ببینید.) یاد آن دیالوگ فیلم «مادر» زنده یاد «علی حاتمی» افتادم. مادر، در دل، به فرزندان برادر گمکرده كه ميخواستند داستان را از مادر بپوشند، میگفت: «دروغگو چشمش رسواست». حالا، رفیق! رسوا همه چیزش رسواست.