گفت و گو درباره ی امروز ما و آن روز گذشتگان
ما جماعت کلا عادت داریم که راحت اظهار نظر کنیم. این به خودی خود بد نیست، مادامی که رنگ اظهار فضل و حکم صادر کردن و حرف متخصصانه زدن پیدا نکند. یعنی مثلا من مجازم که بگویم از فلان فیلم خوشم می‌آید یا نمی‌آید. اما نمی‌توانم بگویم مثلا؛ دکوپاژ این فیلم «درنیامده» چرا که تخصصش را ندارم. اما چیزی که اینجا خواهم گفت نمی‌دانم چه مایه ربط به مشاهده‌ی من یا واقعیت ماجرا دارد. یعنی نمی‌دانم چون حوزه‌ی من اس
ت بیشتر دیده‌امش یا واقعا در این حوزه اظهار رای از همان دستی که گفتم بیشتر است. 
خیلی‌ها، خیلی راحت درباره‌ی هنر تجسمی و گرافیک و شاخه‌های تخصصی‌اش آن‌چنان حکم صادر می‌کنند که طراحانِ «استخوان‌ترکانده» و منتقدانِ «پوست‌انداخته» هم نمی‌توانند چنان محکم حرف بزنند.
این عارضه حالا به مدد اتفاقی دیگر مضاعف شده. یعنی گسترش رشته‌ی هنر در دانشگاه‌ها. به حسب ظاهر وقتی رشته‌ای توسعه پیدا می‌کند باید وضعش در جامعه بهتر شود اما چرا اینجا دارد نتیجه‌ی عکس می‌دهد؟ چون اولا آموزش و برنامه‌ریزی آموزشی درست در این دانشگاه‌ها اتفاق نمی‌افتد و دیگر اینکه «فرهنگِ رشته» هم منتقل نمی‌شود. این واژه برساخته‌ی من است. «فرهنگِ رشته» یعنی پیدا کردن نگاهی کلی به زوایای مختلف آن که می‌تواند سرآغازی بشود برای کسب تخصص. یعنی کسی نمی‌تواند با 4واحد صفحه‌آرایی، طراح مطبوعاتی بشود اما باید بیاموزد که چطور می‌تواند بیاموزد. یعنی بداند که نمی‌داند و چطور می‌تواند بداند. که این به نظرم مهمترین قسمت آموزش است. 
چند روز اخیر دمخور دوستانی بودم که سال‌های دور و دیر هم‌دوره بودیم. حالا سال‌هایی است که کارهای دیگری می‌کنند. کار تبلیغاتی یا عکاسی یا حتی ساخت و ساز اما با این‌حال و با تکیه بر تحصیلاتی که درباره‌ی کیفیتش حرف زدم، آن‌چنان اظهار رای‌های تخصصی می‌کنند در مباحث ریز و تخصصی مانند فونت و تاپیوگرافی و تکنیک تصویرسازی و امثال آن که حیرت می‌کنی. خب رفیق! آن وقتی که تو داشتی پول درمی‌آوردی و خانه و ماشین می‌خریدی فلان رفیق هم‌دوره‌مان داشت جان می‌کند و عرق می‌ریخت که طراح فرهنگی بشود. حالا تو ماشین داری، او سواد بصری. همه‌چیز عادلانه است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 23:14  توسط سعید باباوند  | 

امشب به اتفاق توی «نمایشگاه نشریات خانوادگی» خوردیم به حضرت احمد فرهنگ‌نیا _رفیق هم‌دندان_ مع همسر مکرمه‌شان. 3ساعتی بیشتر گپ زدیم. حرف یکی از آقایان فلاسفه‌ی معاصر بود؛‌گفتم کتابش را که می‌خوانی تو گویی چهل صفحه‌ی اول را که می‌نویسد کتاب تمام می‌شود. چهل صفحه‌ی دوم و سوم و چهارم و الی دهم تکرار همان چهل صفحه‌ی اول است. گفت؛ به شوخی می‌گفتیم که با محمد رضاپور می‌توانیم بنشینیم و تمام کتاب‌های حضرت ایشان را خلاصه کنیم، بشود یک جزوه‌ی صد صفحه‌ای و بدهیم همه بخوانند.

گذشته از این‌که صورت ظاهر این گزاره‌ها می‌تواند شوخی دیده بشود اما حقیقت این است که این دو گزاره، دو گزاره‌ی بسیار جدی و اصیل هستند.

جمله‌ی من شرح تلخ وضعیت تفکر در ایران است؛ یعنی متفکران معاصر ایرانی _حالا در هر سطحی از تفکر_ غالبا تکرار مکرراتند. در بهترین صورت خودشان تکرار خودشانند. جمله‌ای شبیه این را می‌شود درباره‌ی اکثرشان گفت که؛ فلان کتابش را بخوان همه‌ی حرفش همان است.

و جمله‌ی احمد فرهنگ‌نیا چیزی است که باید باشد و نیست. یعنی سنت «تاریخِ فکرنویسی». مثل تاریخِ فلسفه یا تاریخ ادبیات یا هر «تاریخ فکر» دیگری.

تاریخ فلسفه چیست جز صورت ساده شده‌ و مجموع آمده‌ی حرف‌های یک فیلسوف؟ بعد اگر کسی طالبش بود می‌رود و متون مطول‌تر و اصلی را می‌خواند. و خود این سنت تاریخ‌نگاری یکی از بهترین روش‌های نقادی است. که البته مهجورترین روش نیز هست در جامعه‌ی ما.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 5:22  توسط سعید باباوند  | 
مدت‌هایی شده_از آبان 88 تا حالا_ که به این صفحه سر نزده‌م. فکر می‌کردم با این همه ابزارها و فضاهای جدید ارتباطی(همون شبکه‌های اجتماعی خودمان) احتمالا وبلاگ‌م دیگه چک نمی‌شه_ که البته هنو هم همچنان معتقدم_. اما دلیل برگشت اینه که اون ابزارهای جدید ارتباطی همگی غیرقانونی هستند. پس طبعا افراد محدودی به‌ش دسترسی دارند. این شد که گفتم پرت و پلاهایی که اینور و اونور می‌نویسم رو حتی‌الامکان و المقدور اینجا هم کپی کنم. خرجی که ندارد. آش دهنسوزی هم نیست. بود و نبودش چندان توفیری نمی‌کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 3:30  توسط سعید باباوند  | 

سلام

عذر مي‌خواهم كه اين قدر دير به دير به‌ت سر مي‌زنم. از همين حالا هم بگويم كه حق داري نبخشي. اصلا از دستت ناراحت نمي‌شوم. اما حقيقتش اين‌كه دلم برايت تنگ شده. خيلي زياد. مي‌داني! توي اين روز و روزگاري كه هر دومان درش گير كرده‌ايم نه من وقت و دل و دماغش را دارم كه به‌ت سر بزنم نه تو.

ببين رفيق! ما الان سال‌هاست كه با هم‌ايم و هم را مي‌شناسيم. چيزي بيشتر از پانزده سال از اولين آشنايي‌هايمان مي‌گذرد. بعضي وقت‌ها بيشتر با هم بوده‌ايم و بعضي اوقات كمتر. اما به هر تقدير با هم بوده‌ايم. بعضي وقت‌ها من تو را اذيت كرده‌ام و البته تو هم تلافي واكرده‌اي. بي‌جواب نگذاشته‌اي. غالبا هم من كوتاه آمده‌ام.

سعيد جان! قبول كن كه گاهي جفتمان به شدت كودكي كرده‌ايم.

چند وقتي است كه خيلي دلتنگت‌ام.

كاش مي‌شد با هم قرار كوه مي‌گذاشتيم. مي‌رفتيم دركه. پاها در رود و حال مي‌كرديم. يا كاش مي‌شد مي‌رفتيم «شاه‌عبدالعظيم». قبول دارم كه بعد از اين‌كه «خورشيد خانم» بالاي گنبد را كنده‌اند انگار يك چيزي از دل ما كنده‌اند. اما باز هم صفاي خودش را دارد. بوي كبابِ بازارِ جلوي حرم و آن مغازه‌اي كه خوراكي‌هاي ترشِ غيربهداشتي مي‌فروشد.

آخ.

عزيزجان! دنيا كوتاه است و «سفر (براي من) جانكاه».

رفيق! اگر دير به دير به‌ت سر مي‌زنم –به خدا- از سر بي‌توجهي و بدي نيست. اين «من و تو» كردن‌ها آفت رفاقت است. تو بيشتر سراغم بيا.

باقي بقايت

مخلص حقيقي سعيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:55  توسط سعید باباوند  | 

مدت­های زیادی است که چیز جدی نمی­نویسم یا سعی می­کنم چیز جدی­ای ننویسم یا اگر می­نویسم نشر نکنم اما چیزی شد و حالا در زمانی هستیم که اگر ننویسیم و نگوییم فردا شرمنده­ی سر و همسر و قبر و قیامتیم.

چند روز پیش­تر یک پیامکی آمد که همه­ی شمایی که این مطلب را می­خوانید، آن را هم خوانده­اید. که بله؛ در روز شهادت حضرت زهرای مرضیه – که جانم فدای خاک بی­نشانش باد- ممکن است کارناوالی به راه بیافتد و چه چه. من هم غالبا این چیزها را به هزار و یک دلیل برای کسی نمی­فرستم اما دنگم گرفت یا غیرت شیعی­ام گل کرد یا هر چه، این را برای رفقا فرستادم و از سر بیماری برای کسانی که فکر می­کردم راستی هستند. یکی از آن دوآتشه­هاش جوابی داد که نزدیک به این مضامین بود؛ خدا انشاءالله به شما و همه توفیق بدهد که فاطمی واقعی باشید. یعنی اگر بخواهم به «زبون تهرونی» ترجمه­اش کنم می­شود تو این مایه­ها که؛ «ما که شما حرومزاده­ها رو می­شناسیم. برو درت رو بذار. اون کاندیدای جد کمرزده­تون هم گه­خورده شال سبز می­ندازه. ننه­ت رو هم ... .» خیلی هم خوش­حال شدم، هم کفری. خوش­حال شدم که خدا دشمنان ما را از حُمقا (احمق­ها) قرار داده. یعنی مشمول دعای امام سجاد(ع) شده­ایم. دیگر اینکه چون مدت­هاست به غار تنهاییم رفته­ام و کس زیادی را نمی­بینم، یادم رفته بود که چه مخلوقات عجیب­الخلقه­ای دور و برمان زندگی می­کنند. و کفری شدم که چرا بعضی مخلوقات خدا نمی­خواهند یک لحظه فکر کنند. به جان خودم من آن بچه­ای که این جواب را به­م داد دوستش دارم. بچه­ی پاکی است. یعنی تا آن وقت که می­شناختم پاک بود. از اهل بهشت هم باید باشد. به قول مولوی: گفت اکثر اهل جنت ابلهند. این حدیث نبوی است که: ان اکثر اهل الجنه البلهاء. اما آخر تا چه حد نمی­خواهی از فکر کار بکشی؟ چه قدر خودبینی؟ چه قدر از خود متشکری؟

حالا تو و هم پالکی­هایت­همه مسلمان و مؤمن و شیعه و فاطمی هستید، هر کس که با شما نیست کافر حربی و دشمن اهل بیت و تخم حرام و ولدالزنا و این­طور چیزها؟

زنگ زدم که با همان ادبیات محترمانه­ی جنوب­شهری که دوستان از من سراغ دارند جوابش را بدهم و حالا که «راستی» است کاملا به راه راست هدایتش کنم و «فرقش» را توی چشمش بکنم، که شانس آورد گوشی را برنداشت. دو- سه بار هم زنگ زدم، توفیق نشد.

القصه به یکی دیگر از هم پالکی­هایش زنگ زدم. الحق این یکی با شعورتر است. گپ و گفت کردیم و کلی حرف و حدیث، درآمد که؛ من برای میرحسین احترام قائلم و درست که به­ش رای نمی­دهم اما باید حرمتش حفظ شود و از این حرف­ها.(گفتم که با شعورتر است)

می­گویم چرا به­ش رای نمی­دهی؟

می­گوید چون اطرافیانش بد هستند.

می­گویم کی مثلا؟

می­گوید همین مشارکتی­ها.

می­گویم یعنی دقیقا کی؟

سکوت می­کند.

می­گویم اطرافیان رییس شما بهترند؟

باز سکوت می­کند

می­گوید اطرافیان میر گفته­اند اگر با ما همکاری نکند از قطار اصلاحات پیاده­اش می کنیم

آمپر می­چسبانم می­گویم کی گفته؟ کجا گفته؟ چه وقت گفته؟ من که هر شب اخبار جریان را پی می­گیرم چرا نمی­دانم؟ تو از کجا خبر داری؟

می­گوید این حرف­ها هست دیگر. در فضا پراکنده است.

***

ببین! وقتی آقای رئیس عروسک دستکشی یک کسانی است، همه را به کیش خود پندارند. وقتی جریانی هست که از نماینده­هایش تعهد می­گیرد بعد از دریافت پست باید مطیع محض ما باشید و اگر پایتان را کج بگذارید این استعفای از پیش امضا شده­تان را ابلاغ می­کنیم، خوب هوادارانش همه را همین­طور می­بینند.

اصلا ما ایرانی­ها آدم­های توطئه­گری هستیم. بعضی بیش­تر و بعضی کم­تر. به همین خاطر است که توهم توطئه داریم. بعضی بیش­تر و بعضی کم­تر.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:13  توسط سعید باباوند  | 

عرض شود که؛ ما یک مادربزرگی داریم که هر وقت یک غذایی می پزد که عیب و ایرادی دارد، برای این که از تک و تا نیافتد و کسی نتواند چیزی بگوید، خودش یک به به و چه چهی راه می اندازد که آن سرش ناپیدا.

کارهای ابنای حکومت را که می بینم خیلی یاد این کار مادربزرگم می افتم.

مثلا؛ یکی از این ابنای حکومت که نسبا از وابستگان است، اخیرا با کمک هم پالکی های مرحوم آقاجانش یک فیلم ساخته است. چه بهابه و خهاخه و زهازه که برایش راه انداخته اند بماند. امشب رسانه ی ملی مفتخرمان کرد به فیلم آقای آقازاده. شعور من که قد نداد. هبچ نفهمیدم. آقایان افاضل هم چه احسنت و آفرینی به خیک رفیقمان بستند.

جدی جدی جدی هر کسی یک قیمتی دارد. مجری- کارشناس اکبر آقای عالمی بود. ایشان هم ظاهرا موفق شده روحش را به قیمت مناسب به حضرت ابلیس بفروشد.

باشد. خوب.

این یک گوشه بود. مشت نمونه ی خروار. این رفیقمان که بی آزار است. ما هم خوش حالیم که یک پول و پله ای به جیب زده و یک افتخار و اعتباری جمع کرده. نهایتا فردا هم می شود مثل همین ها که هنر دولتی به دست شان است و پول های خلق الله را حواله ی مستراح می کنند. این خیلی چیزی نیست. خوب مثلا من هم جمعه شب ها می نشینم و این سریال یوسف پیامبر را می بینم و می خندم. یعنی حقیقتش این قدر توی این مملکت پول هدر می شود و خلق الله تحمیق می شوند که این حدش دیگر خنده آور می شود. درد جگر پاره کن جای دیگر است.

عاقلان دانند.

بعد التحریر: اخیرا عده ای از ابنای حکومت پز ضدحکومتی دارند. یک عده ای شان هم فسق ظاهر پیدا کرده اند- علاوه بر فسق باطن که داشتند-. اما ایشان را از عمل بشناسید نه از گفتار. فاعتبروا یا اولی الابصار.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:16  توسط سعید باباوند  | 

آقا شب رفته مي‌خانه. صاحب مي‌فروشي -كه علي‌القاعده جهود هم بوده- درآمده كه؛ «دوست عزيز! چوب‌خط شما پر شده است. ديگر از دادن نسيه و وجه نقد معذوريم. اين بالا هم تابلواش را زده‌ايم. اين چندبار هم كه به شما نسيه داديم محض خاطر اين بود كه شما شاعر بزرگ و سرشناسي هستي. همه هم اين‌جا شما را مي‌شناسند. بسياري از خانم‌هاي زيبايي كه اين‌جا كار مي‌كنند، شعرهاي شما را از بر دارند و تمام اين مسائل. اما به هر تقدير ديگر از نسيه دادن معذورم.»

جناب حافظ هم كه در اين‌ مواقع كلا اعصاب نداشتند يك‌هو دست انداخته لباس‌ها را در آورده و عمامه را از سربرداشته و زده رو ميز كه؛ «بگير! اگر همين يك لا قباي ما را هم نمي‌توانيد ببينيد، بگير! ببينم حرفت تمام مي‌شود. اين خرقه كلي قيمت دارد. هزاران نفر از طلاب همين شيراز هستند كه حاضرند نيم عمرشان را بدهند و يك چند صباحي خرقه‌ي بنده را به تن كنند. بسياري از حكام سابق و لاحق شيراز حاضرند سكه‌ها خرج كنند تا من با اين خرقه كه به تن دارم يك فتوا بدهم كه كار و بارشان درست شود. بگير! اين خرقه خرج چند وقت من مي‌شود؟»

-نه آقا! ما كه راضي به اين حرف‌ها نيستيم. من اين‌ها را رهن برمي‌دارم، شما حقوق كه گرفتيد بياييد حسابتان را صاف كنيد و ببريد.

حالا صبح شده. جناب حافظ از خواب بيدار شده. مي‌بيند اي دل غافل. ديشب چه كردم؟

خرقه‌اي بودم و صد عيب مرا مي‌پوشيد

خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 18:48  توسط سعید باباوند  | 

رفقا! دوستان!

همه‌تان سر كاريد! همه داريد عمر عزيز را به دست باد مي‌دهيد! باور كنيد. هيچ نتيجه‌اي در بر ندارد. تمام اين تلاش‌هايي كه مي‌كنيد، همه هيچ است. مي‌گوييد نه؟!

حضرت شيخ اجل فرموده‌اند. من كه از خودم حرف در نمي‌آورم. نه مي‌خواهم شما را نااميد كنم و نه از نااميدي شما چيزي عايد من مي‌شود. من هم مثل شما هستم. از وقتي اين را فهميده‌ام اساساٌ زندگي‌ام به هم ريخته است. اولش هم مي‌خواستم قبول نكنم. اما چه كنم؟ حضرت شيخ فرموده كه سر سلسله‌ي اين سلسله‌ي جليله است و حرفش سند.

باغ تفرج است و بس، ميوه نمي‌دهد به كس

جز به نظر نمي‌رسد، سيب درخت قامتش

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي خدا. من كه مردم. شما هم يك فكري براي خودتان بكنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:39  توسط سعید باباوند  | 
یک-دو ماهی پیشتر این را نوشتم. دریغ که همه‌ي گفته‌ها و نوشته‌ها، هيچ است.

------------------------------------------------------------------------------------------

طرف زنگ مي‌زند كه:«فلاني! يك كار مي‌خواهم چنين و چنان» مي‌نشيني. يك مدتي فكر مي‌كني. چند‌تايي اتود مي‌زني. كار را به يك سر و سرانجامي مي‌رساني. مي‌بري تحويل بدهي كه مي‌بيني اي بخت نامراد! كار به چند نفر ديگر هم سفارش داده شده است. آقاي رييس هم، نشسته‌اند-انگار كودكي كه بخواهد اسباب بازي‌اش را از ميان يك اسباب‌بازي‌فروشي انتخاب كند- به بالا و پايين كردن طرح‌ها و طراح‌ها تا ببيند دلش به كدام مي‌كشد. مي‌خواهي هر آن‌چه لايق‌اش است را نثارش كني. يا مي‌خواهي هر آن‌چه لايق اوست را به خودت بگويي كه ندانسته و قرار و مدار نگذاشته، كار را قبول كردي. سرآخر هم جناب رييس –مثلاً، فرض كن- از قيافه‌ات خوشش نمي‌آيد و كار رد مي‌شود.

فكر نمي‌كنم كه هيچ كدام از ما طراحان-دست‌كم نسل جوان و در حال رشد- باشيم كه چنين تجربه‌اي نداشته باشيم. مي‌خواهم، اول يك سوزن به خودمان بزنم. (راستش را بخواهيد، مشتري‌هاي از آن دست كه ذكرش رفت، آن‌چنان پوست‌كلفت شده‌اند كه مته‌مكانيكي هم به‌شان كارگر نيست چه برسد به جوالدوز. از خيرش مي‌گذرم. اميدوارم اين سوزن به خودمان اثر كند.) يكي از دوستان طراح هم‌سن و سال و هم‌پالكي و هم‌پيالگي، هر وقت گفت‌و‌گوي اين‌چنين اتفاق‌ها مي‌شد، مي‌گفت:«مسئله از اين‌جا آب مي‌خورد كه ما صنف گرافيست، رفتار صنفي بلد نيستيم. چيزي كه كاسب‌هاي بازاري هفتصد سال است بلدند و ما بلد نيستيم. اين كه منافع تك‌تك افراد يك صنف به هم وابسته است. اگر قيمت هم‌صنفت را شكستي، قيمت خودت را شكسته‌اي.» - و اين قيمت را شما فقط قيمت كار يا پولي كه از دست مشتري مي‌گيري، نبين.- من سخت به حرف‌هاي اين رفيقم معتقدم.

اكنون سال‌هايي است كه به همت زنده‌ياد آقاي مميز ما صاحب انجمن صنفي شده‌ايم. اين كه چه نقدهايي به انجمن صنفي طراحان گرافيك وارد است، يا چه نقايصي دارد، «اين زمان بگزار تا وقت دگر». پرسش من در اين است؛ ما چه‌قدر رفتار صنفي بلديم؟ عضو رسمي انجمن باشيم يا نه، مهم نيست. مهم نوع رفتار صنفي است. آيا صنف بودن ما را يك كارت عضويت تاييد مي‌كند يا رفتار صنفي ما؟

در شرايطي، هم چون آن‌چه يادداشت را با آن آغاز كردم، شايد هم‌سن‌و‌سال‌هاي من به خود مي‌گفتند كه از خامي ما بود كه اين‌چنين شد. يا اگر حمايت انجمن با ما بود چنين اتفاقي نمي‌افتاد. اما آن‌چه باعث شد اين يادداشت را بنويسم خبري بود كه مثل آوار بر سرم خراب شد: «پوستر جشنواره‌ي موسيقي فجر كه توسط آقاي ابراهيم حقيقي در حال طراحي بود به ديگري سپرده شد و تاييد شد.»

رفقا! اين‌بار با رييس صنف‌مان چنين رفتاري شده است. شما مي‌توانيد موافق يا مخالف ابراهيم حقيقي باشيد. يا مي‌توانيد به رياست او بر صنف اعتراض داشته باشيد، اما اين‌ها درگيري‌هاي درون‌سازماني ما است. چه ربطي به ديگران دارد؟ چه ربطي به حيثيت صنفي به بازي گرفته شده‌ي ما دارد؟ وقتي با رييس صنف‌مان چنين مي‌كنند و هيچ‌كدام دم نزنيم، فردا چه امنيتي براي كدام يكي‌مان مي‌ماند؟ آيا الان وقت يك اعتراض رسمي و دسته جمعي نيست؟ آيا وقتش نرسيده كه چنين سفارش‌دهندگاني از طرف تمام طراحان-عضو رسمي انجمن باشند يا نه- تحريم شوند؟

دوستان! باور كنيد از اين همه دست بالاي دست بلند كردن، به هيچ‌جا نمي‌رسيم. قبول كنيد كه اصلا افتخاري ندارد كه دسته جمعي براي تصاحب يك سفارش تلاش كنيم. باور كنيد اين مدال‌هايي كه براي به دست آوردنش خون هم را مي‌ريزيم به سينه زدني نيست.

هم‌كارها! هم‌صنف‌ها! حيثيت هر طراح حيثيت همه‌ي ما است. فرقي نمي‌كند كه آن طراح كيست و وقتي آن طراحي كه به‌ش بي‌حرمتي شده است يك پيش‌گام باشد يا رييس صنف، كه وا اصفا. بياييد كاري كنيم. در قالب يك اعتراض مدني.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:6  توسط سعید باباوند  | 

مصاحبه‌ای دیدم با آیدین آغداشلو. در یکی از روزنامه‌ها. عذر می‌خواهم که از پیشوندِ نادلچسب «استاد» استفاده نمی‌کنم. حقیقت آن است که بعضی الفاظ، گاه آن‌قدر از جای خودشان دور می‌شوند که هر معنایی می‌دهند جز معنای قاموسی‌شان. یکی از آن الفاظ هم همین لفظ «استاد» است.

دوست محترم «روزنومچه‌چی»مان، رفته سر وقت آغداشلو و ببینید با چه سوالی شروع کرده است؛

«استاد آغداشلو! هنر گرافیك از چه زمانی در ایران آغاز شد و چه مسیری را طی كرد؟»

آغداشلو جواب داده است و دوباره طرف یکی از آن سوال‌های «پدر و مادر دار» را روانه‌ی صورت استاد کرده؛

منظورتان از اینكه «گرافیك همیشه وجود داشت» چیست؟

باز هم یک جوابی گرفته است. -به فراخور فهم پرسش‌گر- کوتاه نیامده، سوال بعد، شاهکارتر از قبلی‌ها؛

آیا هنر گرافیك در ایران همچون نقاشی ما، دارای قدمت و اصالت است؟

آخر آقا! عزیز! دوست محترم! کوتاه بیا. دیگران که موظف نیستند در قالب مصاحبه برای شما دوره‌ی فشرده‌ی تاریخ‌هنر تدریس کنند. شما که «کچلی» بی‌سوادیتان را نباید از وقت و انرژی دیگران دوا کنید. آن هم چه‌کسی؟ کسی چون آغداشلو که گمان نمی‌کنم در دانش نظری در حوزه‌ی هنرهای تجسمی در ایران نظیری داشته باشد.

ببینید! من گاه تا بن دندان با بعضی نظرات آغداشلو مخالفم. فرضاً اینکه اصلاً اعتقادی به حرف‌های او درباره‌ی قدمت گرافیک ايران و جهان ندارم. اما هیچ‌گاه سر سوزنی از ارادتم به او کم نشده است. فراموش نمی‌‌کنم که او مردی است که می‌تواند نام «پژوهش‌گرِ اندیشمندِ ایرانی» را با خود بکشد. کم نیستند کسانی که بی‌بهره از دانش و اندیشه نیستند. اما آنچه از آغداشلو، آغداشلو می‌سازد، ایرانیت اوست و شاید مهم‌ترین بخش ایرانیت او آگاهی بلاواسطه‌اش به ادبیات و شعر این سرزمین باشد. ادبیاتی که مهم‌ترین و زیربنایی‌ترینِ تمامِ دانش‌هایِ ایرانی است و هیچ‌کس در این بوم و بر نمی‌تواند به آگاهی درخوری برسد مگر آنکه از این راه برود. راهی که آغداشلو رفته و چه خوش رفته است. حالا در مقابل چنین کسی چنان سوال‌هایی طرح می‌شود. باور بفرمایید هرکسی تنها و تنها یک کتاب در تاریخ هنر ایران بخواند، می‌تواند این سوال‌ها را جواب بدهد. اصلا لازم نیست «عرض خود ببرند و زحمت آغداشلو بدارند.»

خوب این کارها سود و ثمر زیادی هم دارد. هم رفیق «روزنومچه‌چی»مان طبق قاعده‌ی شریف «نکره به اضافه معرفه می‌شود» سری میان سرها درمی‌آورد و فرض کن به رفقایش هم جولانی می‌دهد که؛ «ببین من تا حالا ده تا مصاحبه با آغداشلو و شیوا و احصایی و کی و کی گرفته‌ام». رفقای رفیقمان هم مثل خودش طبیعتاً اهل خواندن نیستند، می‌بینند راست می‌گوید. مصاحبه با آغداشلو است و مصاحبه‌گر هم رفیقمان. متن را هم كاري ندارند. دست مریزاد و تحسین به شکمش می‌بندند و کم‌کم طرف صاحب‌نظر می‌شود. دور از آغداشلو، صد و بیست سال بعد از این آغداشلو هم که سرش را گذاشت زمین، رفیقمان می‌شود سخنران مراسمات یادبود و هی خاطره پشت خاطره که :«بله. آفا ما در مباحثاتمون با خدابیامرز آیدین چه می‌گفتیم و چه می‌شنیدیم». دروغ هم که از قدیم گفته‌اند خناق نیست.  هم «روزنومچه»ی فخیمه از اسم استاد طرفی می‌بندد و سرمه‌ای به چشم کور می‌کشد و كاسه‌ي شكسته و ماست ريخته و قس‌علي‌هذا از این جور چیزها تا دلتان بخواهد.

 البته من این «روزنومچه‌چی» و امثال او را ملامت نمی‌کنم. حکایت، حکایت یک عارضه‌ی فرهنگی است. جامعه‌ای که عادت به شنیدن و جزوه نوشتن دارد و در دانشگاه هم چهره‌های دلخواهش را نمی‌بیند. ضبط به دست می‌گیرد و دوره می‌افتد، هی تاریخ شفاهی و مصاحبه و  کتاب«گفت‌وگو درباره‌ی فلان و بهمان» درست می‌کند. آن‌چه از خواص مصاحبه هم گفتیم می‌شوند مزید علت. اما اصل بیماری جای دیگری است.

آخر سخن؛ دست آخر درآمده که؛ استاد آغداشلو! یك آرزو برای آینده‌‌ي گرافیك ایران بكنید!

ظاهراً آغداشلو لبخندی زده و جوابی داده است. دوباره درآمده که؛ ببخشید! شما در ابتدای پاسخ طرح سؤال قبلی، لبخندی زدید كه بیشتر به پوزخند شبیه بود!این لبخند به خاطر سؤال بود یا آرزوی خودتان؟! (شما را به خدا حد وقاحت را هم ببینید.) یاد آن دیالوگ فیلم «مادر» زنده یاد «علی حاتمی» افتادم. مادر، در دل، به فرزندان برادر گم‌کرده كه مي‌خواستند داستان را از مادر بپوشند، می‌گفت: «دروغ‌گو چشمش رسواست». حالا، رفیق! رسوا همه چیزش رسواست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:49  توسط سعید باباوند  |